تبليغاتX
......:::مطالب جالب و آموزنده:::..... JavaScript Codes

جمعه پانزدهم آبان 1388

داستانهای من و نازی(1)

سلام.یه سلام جانانه بعد از یه غیبت ماهانه

از این به بعد تصمیم گرفتم که هر از گاهی یه پست به اسم "داستانهای من و نازی" بزارم.تشخیص این که "نازی" کیه و چیه با شماست.اما فکر کنم هر کدام از ما یه "نازی " توی خودمون داریم."نازی" بخشی از وجود ما ست.حالا داستان ها رو بخونید حتما متوجه می شید...

امروز روز خوبی بود برام.دو تا قرار مهم و شیرین داشتم که هر دوتاش روزم رو قشنگ کرد.توی اولی "نازی" بود که من رو برد.هر چی من میگفتم نریم حرف گوش نمی کرد.آخه "نازی" خیلی کله شق و لج بازه.میگفت  تو فقط بیا و منم فقط رفتم.بعد از قرار هم باز این "نازی" بود که خوشحال بود اما من همچنان پرسوال بودم."نازی" خوشحال بود و میخندید اما من نمیدونستم باید خوشحال باشم  یا نه!خلاصه از اولی که بگذریم میرسم به دومی.بازم طبق معمول "نازی" باهم اومد.قرار بود دوستای دانشگاه رو بعد از دو سال ببینم.البته خودم با همشون تماس گرفته بودم و قرار ۵شنبه رو گذاشته بودیم.این بار هم من  و هم "نازی" هر دومون خوشحال بودیم.خلاصه با کمی تاخیر رسیدیم سرقرار.هنوز دو تای دیگه از بچه ها نیومده بودن.من ار بچه ها بابت تاخیرمون عذرخواهی کردم و گفتم که تقصیر من نبود.(آخه این "نازی" بود که من رو برده بود سر قرار اولی)خلاصه که خیلی اون یکی دو ساعت با بچه ها بهمون خوش گذشت.اینقدر سر و صدا کردیم که همه شاکی شده بودن.آخه فکر کن بعد دو سال ۷ تا دوست افتاده بودن بهم!!!!!!!!!بیچاره دور و بری هامون!!!!!!اما جالبیش اینجا بود که آخرسر که خواستیم جدا بشیم حس همه مون عین هم بود.نمی دونم شاید یه جور دلتنگی واسه شیطنت های دانشگاه.شاید حسرت واسه روزهای گذشته و با هم نبودنمون.نمیدونم واقعا!!!اما عجیب بود و دوست داشتنی!!!

نوشته شده توسط مژده در 0:1 قبل از ظهر |  لينک ثابت   • 

شنبه هفتم شهریور 1388

تست اعتیاد به اینترنت!!!!::::جالبه::::

. چقدر بيشتر از آنچه قصد داريد؛ در اينترنت مي‌مانيد؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 




2. چقدر به‌خاطر آنلاين ماندن؛ اعضاي خانواده را ناديده‌ گرفته‌ايد؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 




3. چقدر اينترنت را به بودن با همسرتان ترجيح مي‌دهيد؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 




4. چقدر از طريق اينترنت با كاربران ديگر رابطه ايجاد ‌مي‌كنيد؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 




5. چقدر ديگران از شما به خاطر ميزان آنلاين بودن‌تان شاكي هستند؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 




6. چقدر به‌خاطر اينترنت؛ نمرات و كارهايتان در مدرسه افت كرده است؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 




7. چقدر ايميل‌هايتان را پيش از كارهاي ضروري ديگرتان چك مي‌كنيد؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 




8. چقدر عملكرد كاري و بهره‌وري شما به خاطر اينترنت آسيب ديده است؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 




9. وقتي از شما مي‌پرسند كه چه‌كارهايي آنلاين انجام مي‌دهيد؛ چقدر در موضع تدافعي يا پنهانكاري قرار ‌مي‌گيريد؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 



10. چقدر افكار آزار دهنده در زندگي را با افكار آرام‌بخش در اينترنت خنثي مي‌كنيد؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 




11. چقدر وقتي در اينترنت هستيد؛ احساس مي‌كنيد توان پيش‌بيني امور را داريد؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 




12. چقدر فكر مي‌كنيد كه زندگي بدون اينترنت، چيزي كسالت بار؛ تهي و بي‌لذت است؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 




13. چقدر وقتي كسي هنگام آنلاين بودن مزاحم شما مي‌شود؛ غر مي‌زنيد؛ 
فرياد مي‌زنيد يا عصباني مي‌شويد؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 




14. چقدر به خاطر قطع نكردن اينترنت؛ دچار بيخوابي هستيد؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 




15. چقدر فكر مي‌كنيد كه در حالت آفلاين حواس پرتي داريد؛ ولي در حالت آنلاين بهتر هستيد؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 




16. چقدر وقتي آنلاين هستيد اين جمله را به كار مي‌بريد: فقط چند دقيقه مونده؛ الان ميام 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 




17. چقدر سعي كرده‌ايد از ميزان آنلاين بودن خود بكاهيد و موفق نشده‌ايد؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 




18. چقدر سعي داريد ميزان آنلاين بودنتان را از ديگران مخفي كنيد؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 




19. چقدر ميزان آنلاين بودن را به بيرون رفتن با ديگران؛ ترجيح مي‌دهيد؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 




20. چقدر وقتي آفلاين هستيد؛ احساس افسردگي و عصبيت داريد كه با آنلاين شدن از بين مي‌رود؟ 
1. به ندرت 2. گاه‌گاهي 3. غالبا 4. بكرات 5. هميشه - شامل حال‌من نمي‌شود 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مژده در 4:50 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

شنبه هفتم شهریور 1388

ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و

 به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به

 

کفشهایم فکر کنم .

 


دکتر شریعتی

نوشته شده توسط مژده در 4:44 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

شنبه هفتم شهریور 1388

نصیحت لقمان به پسرش

روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم كه كامروا شوي.



- اول اين كه سعي كن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!

- دوم اين كه در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي.


- و سوم اين كه در بهترين كاخها و خانه هاي جهان زندگي كني.

 

پسر لقمان گفت اي پدر ما يك خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين كارها را انجام دهم؟

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مژده در 4:37 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

شنبه هفتم شهریور 1388

راز موفّقیت از زبان سقراط!

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست. سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت..
سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید.
ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.
همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد. سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا."
سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد."
نوشته شده توسط مژده در 4:33 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

یکشنبه دهم خرداد 1388

به سلامتی... به همراه نظر یکی از بازدید کنندگان وبلاگ(جالبه.حتما ببینید)

سلام.من این پست رو چند روز پیش گذاشتم اما وقتی نظرات جالب یکی از بازدید کنندگان که از دوستان من هم هست رو دیدم ِ حیفم اومد اینجا نزارم.چون معمولا نظرات رو نمی خونین.من نظرات این دوستمونو با قرمز اضافه می کنم تا کاملا مشخص باشه.

به سلامتی دیوار
نه به خاطرِ بلنديش،
!واسه اين‌که هيچ‌وقت پشتِ آدم رو خالی نمي‌کنه


"به شرط اینکه دیوار یه خونه کلنگی نباشه"


به سلامتیِ دريا
نه به خاطرِ بزرگيش،
واسه يک‌رنگيش

"یه جاهایی اگه دقیق نگاه کنی, حتی دریا رو هم به چند رنگ می بینی (می دونی که من خودم دریاییم)"

به سلامتیِ سايه
! که هيچ‌وقت آدم رو تنها نمي‌ذاره

"به شرط اینکه مال خودت باشه"


به سلامتیِ پرچم ايران
که
! سه‌رنگه

"به شرط اینکه جنسش خوب باشه و تو آفتاب رنگش نپره"

تخم‌مرغ
! که دورنگه

"والا تا جایی که من یادم میاد همیشه یک رنگی ارزش بوده, نه دو رنگی"

رفيق
! که يه‌رنگه

"به شرطی که یه رنگش پیدا بشه"

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مژده در 10:4 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم خرداد 1388

برای شما دوستان عزیز......(عارفانه)

خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری.....  

 بهشون نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درده سمباده خوردن روتحمل نکنه، یک مجسمه یه زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یادبگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی. 
خدای عزیزم، اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه، زیباست (چون دلی زیبا داره)، درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)، قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه.
  خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود. 
دوستت دارم دوست عزیزم ! 
از هم اکنون، زمان داره برات شمرده میشه ! در عرض 9 دقیقه حتما برات یه اتفاق خوشایندی خواهد افتاد یا یک خبر خوشی خواهی شنید ...
 (نه چون این متن رو خوندی یا خوندن این متن شانس میاره یا ارسالش برای کسی باعث رسیدنه خبر خوش میشه ... ... 

 نه .... ... صرفاً یک اتفاق خوش برات خواهد افتاد به این خاطر که الان توی دلت میگی : خدایا توکل به تو
نوشته شده توسط مژده در 12:17 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

یکشنبه سوم خرداد 1388

دردسر زبان انگليسي براي يك زن روس

يك خانم روسي و يك آقاي كانادايي با هم ازدواج كردند و زندگي شادي رادر تورنتو آغاز كردند .طفلكي خانم ، زبان انگليسي بلد نبود اما مي توانست با شوهرش ارتباط برقرار كند. مشكل وقتي شروع شد كه خانم براي خريد مايحتاج روزانه بيرون رفت

يك روز او براي خريد ران مرغ به مغازه قصابي رفت.اما نمي دانست ران مرغ به زبان انگليسي چه مي شود . براي همين اول دست هايش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پايين كرد و صداي مرغ درآورد. بعد پايش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد

   بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مژده در 10:15 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

یکشنبه سوم خرداد 1388

ماجرای من و امروز 3 خرداد 88

سلام...

نمی دونم می خوام راجع به چی بنویسم.اما خیلی حرفها واسه گفتن دارم...

چند روزیه که یه موضوع نسبتا کوچیک بدجوری من رو تحت تاثیر قرار داده و افکارمو بهم ریخته...نمی دونم!شاید من خیلی حساسم.اما این موضوع که اینجا جای گفتنش نیست باعث شده که من یکم توی خودم باشم و به دور رو برم با دقت بیشتر نگاه کنم.

تا حالا شده که حوصله هیچی رو نداشته باشید و بی حوصله و ناراحت فقط به دیگران و اطرافتون نگاه کنین؟

واسه من که خیلی پیش اومده ، عین الان.این موضوع یه خوبی داره و یه بدی.

خوبیش اینه که شما وقتی دیگران و زندگی هاشون و مشکلاتشون رو میبینین مشکلات خودتون رو یادتون میره.

و اما بدیش اینه که این کار باعث میشه آدم غصه اونا رو هم بخوره.نمی دونم ، لااقل من که اینجوریم.

امروز که داشتم از سرکار می رفتم کلاس ، توی تاکسی آقای راننده آهنگی گذاشته بود که اسم خواننده اش رو نمی گم(راستش مطمئن هم نیستم کی بود).آهنگ رو دقیق یادم نیست اما مضمونش این بود که آقای خواننده از خدا گله داشت و فقط آرزوی مرگ داشت...در کل آهنگ قشنگی بود اما یکم زیاده روی کرده بود.زندگی هرچقدر هم که سخت و تلخ باشه ، باز حیفه که ما بخوایم آرزوی مرگ بکنیم.شعار نمی دم چون خودم پستی بلندی های زندگی رو کامل احساس کردم ، اما باز هم شاکر بودم به خاطر نمعت زندگی و از خدا خواستم خودش کمکم کنه......

امروز که من کلا محو تماشای آدم های اطرافم بودم ، خیلی چیزای جالبی دیدم که بعضی هاشون واقعا روح آدم رو قلقلک میده....

تا حالا این بچه هایی که دستفروشی می کنن یا ساز می زنن ، رو با دقت دیدید؟؟؟تا حالا خودتون رو جای اونا گذاشتید؟؟؟امروز وقتی با دقت تمام به صورت دخترک 7،8 ساله خیره شده بودم که چطور با انرژی و حس تنبک می زد و می خوند ، تمام بدنم مورمور شد....آخه چرا خدا؟؟؟اون بچه الان باید خونش باشه ، پیش مادرش باشه ، عصرونه بخوره و درساشو بخونه!!!!!!!!واسه چقدر پول داره اینکار رو می کنه؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا پولی بهش میدن؟؟؟؟؟؟

امروز که خوب به دور رو برم نگاه کردم ، دیدم همه دارن میدون.اونم فقط دنبال یه چیز ....."پول"!!!!!!!!

نمی گم چیزه بدیه.برعکس خیلی هم چیزه خوبیه ، مخصوصا که واسش زحمت کشیده باشی.

یکی دستفروشی می کرد...جوراب ، روسری ، سی دی ، عروسک و.... .یکی کنار خیابون سنتور می زد....یکی مردم رو به مقصد هاشون می رسوند...اووووه اینقدر درو برمون زیادن...اما جالبیش اینه که همه واسه یه هدف دارن کارای مختلف انجم میدن.

همه اینایی که گفتم از دنیای آدما بود.اما حیونات دروبرمون رو خوب نگاه کردید؟؟؟؟؟

اونا هم مشغول زندگی خودشونن.اونا هم دارن میدون ، اما فقط هدفمون فرق می کنه.اونا تنها دغدغه شون پیدا کردن غذا و سرپناه که با یکم جستجو پیدا می کنن.امروز که داشتم از توی اتوبوس بیرون رو میدم، نگاهم به جوی اب بود که یه هو دیدم یه کلاغه پرید توی جوی و یه چیزی رو از آب گرفت و شروع کرد به خوردن.خیلی سریع این کار رو کرد.جالب بود که چه جوری اونو دیده!!نفهمیدم چی بود؟؟!اما همراه با اون یه تکه دنبه هم پیدا کرد که بعد از کمی نوک زدن بهش و نتیجه نگرفتن به دندون گرفت و رفت.....

خیلی پرچونگی کردم.ببخشید.اما احساس می کنم سبک تر شدم.ممنون از شما که وقت گذاشتید و خوندید.

خوشحال میشم نظرات شما عزیزان رو بخونم...

یا علی

شب و روزتون خوش

نوشته شده توسط مژده در 9:53 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388

خر جوانی میخواست زنی اختيار کند.....طنز

 خر جوانی میخواست زنی اختيار کند. سر انجام مادر خويش را مجبورکرد که به خواستگاری ماچه خر همسايه برود. مادر که پاردُمش از گردش روزگارساييده شده بود به اوگفت : الاغ جان ، برای ازدواج بايد مغز خر و دل شير داشت، می دانم که اولی را داری ولی از داشتن دومی بيم دارم.

نره خر که از عطر يونجه زار و بوی دلدار سرمست بود، پاسخ داد : مادرجان به خود بيم راه مده ،هرچه خواهی از مرحوم پدر به ارث برده ام، ديگر نگران چه هستی ،اکنون آنچه می توانی در حق اين خرترين انجام بده که يار چشم انتظار است و رقيب بسيار.

سرانجام مادر با اکراه به خواستگاری رفت و پس از چندی به ميمنت و مبارکی خطبه عقد جاری شد و زندگی سرشار از خريت آنها آغاز گرديد و اينک ادامه ماجرا...

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مژده در 0:51 قبل از ظهر |  لينک ثابت   •